تبليغاتX
عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست

عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه
سلام سلام سلام

بعد ماها سر و کله بنده پیدا شد

عیدتون مبارک

عیدمون مبارک

عیدشون مبارک

سال نود خیلی زود گذشت

اوایل سال پر از استرس ولی اواخرش شیرین

حسین واقعا همسر خوبیه

خوب میتونه منو درک کنه . سر خیلی مسائل میتونیم با هم کنار بیاییم.

دقیقا همون همسریه که میخواستم .

من با ازدواج محدود نشدم و آزادیم رو از دست ندادم

البته زیادم تعریف نکنم حسین گاهی وقتا اینقد حرصمو در میاره که رسما روانی میشم .

کارم زیاده و زیاد تو خونه خودمون نیستیم چون کار مغازه و دانشگاه خیلی از وقتم رو میگیره معمولا نهار و شام یا خونه مامان من هستیم یا مامان حسین .

در مورد خواهرا و برادرای حسین بگم

خواهراش واقعا مهربونن . مادر شوهرم هم همینطوره . داداشاش هم مهربونن . کل خانواده دلسوز و خوبی داره .

برادر شوهر کوچیکم که ازش چهار سال بزرگترم میخواد زن بگیره جمعه بله برونش هست دوشنبه هم عقد کنون .

به مهناز خواهر حسین میگم این تا مارو دید هوس کرد زن بگیره.

میگه قاسم از همون بچگی میگقت من زن میخوام

روز اول عید کلی عیدی گرفتم فکرشو نمیکردم ولی تو خانواده حسین اینا به نوعی کوچیک به حساب میام فقط از قاسم بزرگترم همه بهم عیدی دادن کلی بهم حال داد

زندگی خوبی دارم

دعا میکنم هر کی هر چی قسمتش باشه زودتر براش پیش بیاد

 

 

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 11:41 ] [ حسین و زیبا ]

ششم آبان سال یکهزارو سیصد و نود لباس سفید نه نباتی عروسی رو تن کردم

چه روزی بود

هوا بارونی بود .

عروسی شب بود ولی چون سر صحته میخواستیم کلیپ از روز عروسی پخش کنیم مجبور بودیم صبح آماده باشیم

ساعت 7 و نیم صبح آرایشگاه رفتیم

سمیه همرام بود نزدیکای ساعت نه بود که نرگس (خواهر شوهر بزرگم ) هم اومد.

خیلی هیجان زده بودم همه اش میگفتم چی میشه چی میشه

ولی همه چی آروم گذشت .

ساعت 12 بود که حسین با فیلمبردارا اومد

اون روز چه فیلمی من بازی کردم  چون هوا بارونی بود یه باغ رفتیم که سر پو شیده بود.

بعدش آتلیه رفتیم

خیلی همه چیز خوب میگذشت

ساعت 5 و نیم کارا مون تموم شد فیلمبردار رفتن تالار به ما گفتن 6 و نیم هفت بیایین

من و حسین هم رفتیم خونه

چه بچه های خوبی بودیم

سمیه و محسن و امی و سجاد و فرزاد و الهه و متین و خاله منتظر بودن که ما بیاییم همه با هم بریم تالار اونام با ماشیناشون بیان همه بوق بوق بزنیم

حسین تا هفت خوابید که از تالار زنگ زدن کجایید بیایین کلی مهمون اومده

خلاصه یه سری ها هم از خونه حسین اینا اومدن فک کنم هفت هشت تا ماشین بودیم همه با هم رفتیم تالار .

کلی استرس داشتم

وقتی رسیدیم

اولین نفری که دیدم پسر عوی بابام بود که کنار بابام وایستاده بود

مادر شوهرم اینا اومدن اسپند دود کردن

از سمت خانوما رفتیم داخل

با همه احوالپرسی کردم چه اونایی که میشناختم چه نمیشناختم

وای خدای من ویشمستر با تارا و مامانشون رو دیدم کلی ذوق کردم ولم میکردن همون جا با هاشون میشستم حرف میزدم ولی خودم  کنترل کردم که دخمل خوبی باشم

عروسی خوب برگزار شد آخرین برنامه کلیپمون رو نشون دادن . خیلی خوب شده بود . ولی بقول دخمل عمه ا م الهام خیلی قشنگ شده ولی  پاستوریزه بود

مامان بزرگم که همه براش دلهره داشتن و حالش خیلی بد شده بود اون روز بقدری خوب شده بود که آوردنش عروسی و تا آخر هم موند .

همه میگفتن تو چیکار کردی که مامان بزرگ عروسی هیچکی نرفت ولی عروسی تو اومد ؟؟

دیگه چیکار کنم دیگه محبوبیت دیگه

آخر شب خونه مامان شوهر رفتیم گوسفند قربونی کردن

بعدش با سمیه و محسن و الهه و فرزاد خونه خودمون رفتیم .

روز یکشنبه تهران خونه سمیه اینا رفتیم دوشنبه هم با قطار به مشهد مقدس رفتیم

نوشتم که بماند به یادگار

 

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 18:51 ] [ حسین و زیبا ]
سلام
5 روز دیگه عروسیمونه
استرس زیاده کارا هم زیاده
میترسیم خیلیا تو کارت دادن جا بزاریم
برای 2000 نفر داریم غذا آماده میکنیم
تعداد دعوتیامون زیاده
هر کی میشنوه اینطوری میشه

ولی خب من آخرین دختر بابام خیلی ها که فکرشو نمیکنی میان

خدا کنه همه چی ختم به خیر شه  مشکلی پیش نیاد

هفته پیش به تنهایی ۱۰۰۰تا گلی رو کارت عروسی داشت رو بهشون چسبوندم

حسین فقط ۱۵۰ تا رو کمک کرد بقیه رو خودم تنهایی درست کردم

خونه مون آمده اس اکثر وسایل رو خریدیم .

یه شعر برای کلیپ رو صحنه میخوام

اگه شعر خوبی سراغ دارید پیشنهاد بدید

منتظرم

[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 1:2 ] [ حسین و زیبا ]
سلام

امروز از بعضی از عکسای آتلیه با گوشیم عکس گرفتم دارم میزارم

تو ادامه مطلب گذاشتم

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 13:23 ] [ حسین و زیبا ]

بد شانسي پشت بد شانسي

خدايا چرا اينقد داري حالمون رو ميگيري؟؟؟؟

تا يه مشکل حل ميشه مشکل ديگه مياد

هر دو تامون دپرسيم

حالا من يه خورده روحيه دارم

خيلي دست تنهاييم

کي قراره موقعيتمون (بهترم نه )مثل سابق بشه

اصلا ميشه ؟؟؟؟؟

يه وام توپول مشکلمون رو حل ميکنه

خايا تا ديروز پول ميخواستم امروز فازم رفت بالا وام ميخوام

....

نه اينکه تا ديروز کسي رو برا مغازه پيدا نميکرديم نه اينکه دو تا دو تا پيدا ميکنيم.

ما هر کسي رو براي مغازه نمياريم برا همين وقتي يکيشون ميره من بايد جورشو بکشم تا يکي جديد بياريم.

از هفته ديگه که خواهر بياد قراره بريم سراغ خريد جهيزيه

واي که چقد پول خرج کردن رو دوس دارم  خيلي وقت ميشه لارج خريد نکردم

 

[ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 13:2 ] [ حسین و زیبا ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
بک لینک فا